نگار مجيدي :: يکشنبه 29/2/1387 ساعت 10:28 صبح

مثل هميشه پشت پنجره ي اتاقم مي نشينم
از پشت شيشه کوچه را مي نگرم
و آسماني را که مي گريد
و کسي را مي بينم که در حال عبور است
چقدر نگاهت آشناست....

تنهايي را دوست دارم
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کردم.

اگر سراغمو گرفت بگين نشونه اي نذاشت بگين از اين جا رفته و چاره ي ديگه اي نداشت
اگه سراغمو گرفت اين نامه رو بهش بدين بگين که
جا گذاشت و پرسيد کجاست هيچي نگين
اگه بازم پرسيد ازم اگه نکردش آش و پاش چاره اي نيست بهش بگين فلاني رفته زير خاک.
از خودم حرفي ندارم که بگم
سلام
خداحافظ
نوشته هاي ديگران()