نگار مجيدي :: سهشنبه 11/4/1387 ساعت 4:41 صبح
شک هايت را باور نکن
به باورهايت شک بکن
*****************
سلام خوبين که ايشااااااااااالله
ميدونم خيلي دير آپ کردم آره ديگه نميتونم بهونه امتحانارو بيارم چون از بعد ارديبهشت نيومدم گرچه
امتحانا هم بود (همين امروز تمموم شد فيزيک هاليدي و بازم حذف کردم )

ولي اين دفعه ديگه دلم باهام نبود
آخه با هام قهر کرده (اينم لووس شده)
آخه جديدنا ازم چيزايي ميخواد منم جلوشو ميگيرم بيچاره اينم خسته شده
احساس ميکنم دوباره سست شدم دوباره شل دوباره بي اعتقاد ....
ولي ميخوام خودمو نگه دارم سفت باشم حتي به قيمت خاک کردن
دل خودددددددم





نمي دانم چرا اتاقم را فقط براي غمهايم دوست دارم ، فقط براي تنهايي هايم ، وقتي که احساس بي تابي مي کنم ، وقتي که از همه چيز خسته مي
شوم ، وقتي که تا مرز نا اميدي مي رسم دست به دامان اتاقم مي شوم . همان گوشه آرام خانه و همان گوشه آرام اتاقم ، آنجا که تختخوابي يک
نفره که بجاي بالش و پتو کتاب و کاغذ هاي چروک و پاره پاره روي آن ريخته ام . بله همان جا آرام مي شوم...... سمت راست همان
تختخواب بيچاره ميز کامپيوترم جاسازي شده ، همان جايي که وقتي خسته ام بي هوا دست به دکمه پاور کيس مي زنم و صداي فن کامپيوترم
براي احوال مريضم لالايي مي خواند . ويندوز که بالا مي آيد ناخواسته موس را بر روي آيکن اينترنت اکسپلورر مي برم و براي آرام تر شدنم
دست به دامان وبلاگ غريبم مي شوم .......آنجا که خانه اي ديگر است ، شهري ديگر است ، و دنيايي ديگر . کامنت هاي وبلاگم را که خواندم
يا آرام مي شوم يا دلتنگ تر ، آنوقت چاره اي ندارم تا روي آدمک خندان مسنجرم کليک کنم تا در دنياي مجازي روحم را با احساسي مجازي
تغذيه کنم ، اما اينها هم جواب گوي دل تنگم نمي شود با عصبانيت ديسکانکت مي کنم و روي تختم روي همان کاغذهاي خط خطي و مچاله شده
، روي کتاب سهراب وفيريک هاليدي و ....، ميخوابم تا مگر خوابي خوش ببينم و آرام شوم.........(ولي همينارم همين وبمو همين آيديمو مي
خوان ازم بگيرن نمودونن دنياي من همين دو يا سه تا برنامه ي تو کامپيوترمه
*********************
براي خوشبخت زيستن
از پلي نا مطمئن بايدعبور کرد...
بايد
نبايدي رامهار کرد
بايد
شايدي را قبول کرد
اصراري نيست ميتوان
همچنان مشکوک
همچنان مظلوم
همچنان بد بخت
باز هم زندگي!!! کرد
نگران نباش
کسي از تو سراغ خوشبختيت را نميگيرد

همه مي گذرند و مي گويند :
(( چقدر عجيب عاشق شدي !))
و من بي توجه به گفته ها
پيراهن آرزو به تن مي کنم
و پولک شادي به سر مي زنم
تا تو بيايي
با طنين فراموشي نبودن ها
ولي کم کم . پولک ها شل شدند و افتادند
و تيک تيک ثانيه هاي انتظار
به من فهماند
چقدر دير است !
و ديدم که تو هرگز نمي آيي
نمي خواهم باور کنم که حالا
ميان اصوات خاموش اشک
همه مي گذرند و مي گويند :
(( چقدر ساده فراموش شدي ))

تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي
تو مرا بر در و ديوار بدي کوباندي
تو مرا از بودن، تو مرا از من و ما
تو از پنجره ها ترساندي
تو مرا از فردا، تو مرا از دريا ترساندي
من اسيرم !آري تو اسيرم کردي
بي خبر از باران تو کويرم کردي
من شکستم آري !تو شکستم دادي

خواهر کوچکم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد

از آنچه تو ميخواهي باشم خسته شدم.احساس کفر و بي ايماني.در وراي سطح گم شدن.نميدانم از جانم چه ميخواهي.اگر پا جاي پاي تو بگذارم.در فشار زندگي له خواهم شد.[گير افتاده در گرداب/چونان اسير يک موج]هر گام که بر ميدارم از جانب تواشتباهي ديگر قلمداد ميکند.ميخواهم آنقدر کرخ شوم.که حتي وجود تو را هم در آنجا حس نکنم.بسيار خسته ام.بسيار بيشتر از آنکه تو تصور کني.يعني اين گونه ميشوم.اگر سعي کنم بيشتر شبيه به تو شوم.تا شبيه به خودم.قدرت نفس کشيدن را نميتواني از من بگيري.با سرسختي مقاومت ميکنم.ميترسم کنترلم را از دست بدهم.چون بودن آنطور که تو ميپنداري.يعني فروپاشيدن زير پاهاي تو[گير افتاده در يک گرداب/چونان اسير يک موج]آنقدر که ثانيه از دست ميدهم چيزي به چنگ نمي آورم.حتي ميدانم که تو هم عين مني.حتي ميدانم کسي هم تو را ناکام گذاشته بود/کسي هم تو را نا اميد کرده بود.تو را.

کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني
(قابل توجه خيليا که فقط ظاهرو ميبيننو فقط خودشونو کوچيک ميکنن)
دوستووووون دارم
نظر يادت نره عمووووووووو
نوشته هاي ديگران()